بزرگانتاریخ و انسانی

معرفی کارل مارکس و نقد مارکسیسم

از داستان زندگی کارل مارکس تا پدید آمدن تئوری مارکسیسم!

مقدمه:

در این مقاله قرار است به صورت جامع مروری در آمیخته با انتقاد به کارل مارکس و عقایدش داشته باشیم؛ مردی که به عنوان یک اقتصاددان،‌ جامعه شناس، فیلسوف،‌ شاعر و سیاستمدار آلمانی زندگی ای سراسر ساخته شده از عقیده داشت و در نهایت به یکی از بزرگان تاریخ علم و سیاست تبدیل شد. دیدگاه های کارل مارکس در زمینه های مختلف گاها پیچیده و شاید نو به نوع خود باشند و شاید سخنانی امیدبخش و گاها واهی در خصوص جهان و سیاست های پیرامون ما باشند که روزگاری توانسته بود بخش عمده ای از مردم این کره خاکی را تحت تاثیر قرار دهد.

کارل مارکس، خلاصه زندگی:

کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ در شهر تری یر پروس و درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، شاعر، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است. وی عنوان چهره ای پر نقش در تعیین سیاست های مهم در دنیا حتی تا سالهای طولانی پس از مرگ خود تاثیر گذار بود و حقیقتا می تواند یکی از بزرگترین و تاثیرگذار ترین افراد تاریخ باشد.

او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست (۱۸۴۸ میلادی) را که تقریبا مشهورترین رسالهٔ تاریخ جنبش سوسیالیستی دنیا است منتشر کرده‌است. مارکس همچنین مولف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به‌همراه سایر تألیفات او و انگلس، بنیان و جوهرهٔ اصلی تفکر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد که بعدها مقبول برخی احزاب و مکاتب دیگر نیز قرار می گیرند. جمله ی: «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده‌است.»  یکی از مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اول مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است.

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخامهای معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش مارکس لوی به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت (البته کاملا فرمالیته) گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینا به پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد.

مارکس در این زمان به روزنامهٔ تازه تاسیس لیبرالهای جبههٔ اپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک فیلسوف هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ (شامل برونو باوئر و دیگران) تعلق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.

مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریش انگلس ، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلاب‌های ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر درآورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

کارل عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و پس آن به لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند و همین موضوع باعث افزایش چشمگیر شهرت مارکس و پیروان تفکر وی شد.

با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا البته با حمایت فراوانی که از آن ها می شد رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا (که بخش بزرگی از آن ها را چینی های ۱ میلیاردی تشکیل می دادند) حکومت‌های مارکسیست داشتند که البته نتیجه اسف بار آن برای اقشار مختلف این جوامع به ویژه کارگران و معلمان با توجه به کتب تاریخی و منابع آن ها به وضوح مشخص است و این خود دستی بر نقد عقاید مارکس است.

رابطهٔ این مارکسیست های متعدد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!». با توجه بیشتر به این جمله در می یابیم این موضوع توسط مارکس مطرح شده بود که اصولا برداشت و نظردهی برخی احزاب و مکاتب که خود را پیرو و زیرسایه مکتب مارکسیسم می دانند از «اصل مارکسیسم» متفاوت است که این چندان دور از انتظار هم نیست.

در یک نظرخواهی از شنوندگان Radio4 (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد؛ که البته معیارهای انتخاب مارکس به این عنوان طبق گفته همان برنامه ی رادیویی تنها تاثیرات وی پیش و پس از مرگش بر مردم جهان و نه کیفیت عقاید و مکتبی که وی ایجاد کرد بودند.

فیلسوف مشهور انگلیسی برتراند راسل، بر این عقیده است که مارکس از یک جهت مانند هاجسکین محصول رادیکال‌های فلسفی است، و مذهب عقلانی آن‌ها و مخالفتشان را با رمانتیکها ادامه می‌دهد؛ از جهت دیگر احیاکننده مجدد فلسفه مادی است. مارکس تعبیر تازه‌ای از این فلسفه به دست داده و میان آن و تاریخ بشر رابطه جدیدی برقرار کرده‌است. باز از جهت دیگر، مارکس آخرین فرد سلسله دستگاه سازان بزرگ و جانشین هگل است؛ و مانند هگل به یک فرمول عقلانی که سیر تکامل نوع بشر را خلاصه می‌کند اعتقاد دارد. تأکید بر هر کدام از این جهات به قیمت فراموش کردن جهات دیگر منظره مخدوشی از فلسفه مارکس به دست خواهد داد.


مارکسیسم چیست؟

مارکسیسم (به انگلیسی: Marxism) ، عقیده و مکتبی سیاسی-اجتماعی است که توسط کارل مارکس که پیش تر به صورت کامل معرفی شد در اواخر قرن ۱۹ میلادی ایجاد شد. فردریش انگلس که خود ازدیگر چهره های تاثیرگذار در تاریخ آلمان و جهان است از شکل دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بود و معتقدان به اصل مارکسیسم، به اصل اندیشه های انگلس نیز اعتقاد دارند و با او موافقند. مطالعات مارکسیستی که در خصوص مارکسیسم دارای اهمیت اصلی هستند عبارتند از فلسفه مارکسیسم، اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم علمی!

اساس مارکسیسم، آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس که بالاتر اشاره شد) بیان شده‌است، بر این باور استوار است که تاریخ جوامع، تا کنون، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر، دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا، وجود دارند که کشاکش این دو، تاریخ را رقم خواهد زد و گردش و تحرکات و ساز و کار جوامع جهان اصولا در اساس مارکسیسم بازیچه ای میان بورژوازی و پرولتاریا دانسته شده است.

میان مارکسیست‌های مختلف، برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است چرا که مارکس به شخصه هیچگاه اصطلاحات و عقاید خود را به گونه ای ریز (که البته لازم هم بود) تشریح ننموده بود و همین موضوع باعث شکل گیری نظرات مختلف شده است. اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند: «واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان» است.

معتقدان و علاقه مندان به کمونیسم بر این باورند که ازخودبیگانگی‌ای که کارل مارکس بدینگونه از آن سخن گفته است در جهان سرمایه‌داری ناگزیر و حتمی است. البته نتقادی که در این بین مطرح می شود این است که حذف سرمایه داری از دل یک جامعه خود موضوعی ناممکن است و در هر حال اشخاصی پدید خواهند آمد که با کار بیشتر وبه کار گیری نیروی کار بیشتر بتوانند ثروت بیشتری برای خود تهیه کنند و به رواج کاپیتالیسم دامن بزنند.

مارکس و انگلس همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران و بورژوازی پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلس معتقد بودند که انقلاب، اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن برای رضایت مردم، حرکت به سوی سوسیالیسم و کمونیسم است. بزرگترین اندیشمندان این آموزه که نگارهٔ ایشان بر روی پرچم نمادینِ مارکسیسم-لنینیسم دیده می‌شود، از سمت چپ به راست بترتیب، کارل مارکس، فریدریش اِنگِلس و ولادیمیر لنین میباشند.

که البته تاریخ در آینده به تمامی حامیان کمونیسم و مارکسیسم و طرفداران لنین و استالین اثبات کرد که هیچ جامعه ای از طریق کمونیسم آباد نخواهد شد و این موضوع به شکلی واضح در تاریخ سیاسی کشورهای اروپا و آسیا مشهود است. اگر این طور نیست چرا هیچ یک از معتقدان به مارکسیسم یا کمونیسم اگر قرار باشد مهاجرت کند حاضر نیست به کره شمالی، چین، شوروی سابق و کشورهایی نظیر کوبا پناهنده شود؟

اساس نظریه مارکسیسم:

مطابق نظرات مارکسیست‌ها در مورد کمونیسم، مهم‌ترین ویژگی زندگی انسان‌ها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی [ناسازگاری با ماهیت انسانی] است و کمونیسم به این دلیل که آزادی انسان‌ها را به‌طور کامل به رسمیت می‌شناسد مکتبی مطلوب است. اما این موضوع تنها روی کاغذ مطرح است و به هر حال گرچه ایده آل این است که به انسان ها فارغ ال جایگاه و مقامشان نگاه شود اما این موضوع در هر اجتماعی تا حد بسیاری ناممکن است و در تمامی جوامع کمونیستی یا مارکسیستی هیچگاه به رهبر جامعه به چشم یک کارگر ساده نگاه نمی شده است.

مارکس مطابق نظر گئورگ ویلهلم فردریش هگل آزادی را فراتر از حذف محدودیت‌ها و عملی با محتوای اخلاقی می‌داند، که البته این موضوع نیز انتقاد بر انگیز است! چرا که اکثریت مردم برای رفع محدودیت ها آزادی را فریاد می زنند تا محدودیت های سیاسی، اقتصادی و یا اجتماعی خود را رفع و زندگی آسوده تری برای خود فراهم نمایند.

بزرگان مارکسیسم، اعتقاد دارند که کمونیسم به مردم اجازه می‌دهد که هر کاری را که دوست دارند انجام دهند اما در عین حال مردم را در شرایطی قرار می‌دهند که نیاز به خدمت گرفتن همنوعشان را احساس نمی‌کنند. در حالی که هگل اعتقاد دارد که با پرده برداشتن از این نوع زندگی اخلاقی به حیطه افکار انسان‌ها می‌رسیم، مارکس، کمونیسم را نشأت گرفته از مادیات و به خصوص رشد ابزارهای تولید می‌داند.

مارکسیسم اعلام می‌کند که تضاد طبقاتی و جنگجویی انقلابی در نهایت به پیروزی پرولتاریا (طبقه کارگر و غیر بورژوا) و تشکیل جامعه‌ای می‌انجامد که در آن مالکیت خصوصی برچیده شده و ابزارهای تولید و اموال به جامعه تعلق دارد، که البته گویا در این بین مارکسیسم فراموش کرده طبقه بورژوا از طریق به خدمت گرفتن همین پرولتاریا قدرت مالی و سیاسی بسیاری را کسب کرده است که می تواند در چنین شوریدن هایی علیه پرولتاریا به خوبی اقدام به دفاع از خود و از فروپاشی به شکلی ویژه جلوگیری کند.

مارکس در مورد زندگی در جامعه کمونیستی سخن زیادی نمی‌گوید و تنها به دادن شمای کلی جامعه کمونیسم اکتفا می‌کند. واضح است که در چنین جامعه‌ای برای پروژه‌های قابل اجرا توسط بشر محدودیت اندکی وجود دارد. جنبش کمونیسم در شعار اصلی خود، مکتبش را جهانی معرفی می‌کند که در آن هر فرد مطابق توانایی‌هایش تولید می‌کند و مطابق نیازهایش دریافت می‌کند. «ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۵) یکی از اندک نوشته‌های مارکس در مورد آینده کمونیسم است:

« در جامعه کمونیستی، که دایره آزادی هر فرد بیش از همیشه‌است و وی می‌تواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرایند تولید را کنترل می‌کند و بنابراین فردی مثل من می‌تواند امروز کاری انجام دهدو فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعدازظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد. »

دیدگاه نهایی مارکس افزودن این دیدگاه به یک نظریه علمی در مورد نحوه حرکت جامعه در یک مسیر قانون – مدار به سمت کمونیسم و با کمی کشمکش، یک نظریه سیاسی، در مورد لزوم استفاده از یک جنبش انقلابی برای رسیدن به هدف است. در انتهای قرن نوزدهم دو کلمه «سوسیالیسم» و «کمونیسم» حال درست یا نادرست در معنای واحدی به کار می‌رفتند. با این وجود، مارکس و انگلس استدلال کردند که کمونیسم در یک فرایند تک مرحله‌ای از دل کاپیتالیسم بیرون نمی‌آید و باید از «فاز اولیه‌ای» عبور کند که در آن مالک اغلب کالاهای تولیدی جامعه‌است اما در عین حال هنوز ردپایی از تضاد طبقاتی دیده می‌شود.

«فاز اول» راه را برای رسیدن به «فاز بالاتر» هموار می‌کند که در این فاز تضاد طبقاتی برچیده شده و نیاز به دولت حس نمی‌شود. لنین بارها از اصطلاح «سوسیالیسم» برای اشاره به «مفهوم فاز اول» کمونیسم که توسط مارکس و انگلس ارائه شد استفاده کرد و «کمونیسم» را «فاز بالاتر» کمونیسم مارکس و انگلس می‌دانست. مطالبی که عنوان شد و آنچه لنین گفت راه را برای تشکیل حزب‌های کمونیستی در قرن بیستم هموار کرد. بعدها نویسندگانی چون لوئیس آلتوسر و نیکوس پولانزاس دیدگاه مارکس را اصلاح کردند و در فرایند رشد جوامع، مرکزیتی را برای دولت قائل شدند، با این استدلال که برای رسیدن به کمونیسم کامل، سوسیالیسم می‌بایست یک مرحله گذر طولانی مدت را طی کند.

مولفه های اساسی اندیشه مارکسیسم:

خب همانند هر جریان فکری و اندیشه ای مارکسیسم برای خود پایه و اساسی دارد که ذیل آن ها توانسته به مارکسیسم تبدیل شود، این مولفه ها که در منابع به عنوان مولفه های اصلی مارکسیسم یا مولفه های اساسی مارکسیسم از آن ها یاد می شود اصلی ترین مولفه های موجود در تفکر مارکسیستی هستند که حذف یا دستکاری مفهوم آن ها اصولا امکان پذیر نیست و در صورت هرگونه تغییر در آنها ،‌اصولا شما دیگر با مارکسیسم طرف نیستید!

به صورت کلی مارکسیسم دارای ۴ مولفه اصلی است که در زیر به آن ها به صورت مختصر اشاره شده است. این ۴ اصل در ادامه مورد انتقاد نویسنده (با اتکا  و استناد به منابعی مختلف) قرار خواهند گرفت.

۱− ماده باوری:

مادّه‌گرایی یا مادّه‌باوری یا ماتریالیسم (به انگلیسی: Materialism) ، به دیدگاهی گفته می‌شود که بر این باور است که هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همهٔ چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همهٔ پدیده‌ها (از جمله آگاهی) نتیجهٔ برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است و واقعیت عملاً همان کیفیت‌های در حال رخ دادن ماده و انرژی و ماهیت این دو است.

مارکس معتقد به ماده باوری (ماتریالیسم) بود یعنی آنکه در دنیا فقط ماده وجود دارد. این مفهوم از ماتریالیسم را مارکس از «فوئرباخ» اخذ کرد. بر این اساس دیگر وجود خداوند یا روح و یا هر گونه موجود غیرمادی منتفی خواهد شد و در جهان فقط ماده وجود دارد. که این اندیشه خود اثبات می کند جریان های فکری نظیر مارکسیسم-اسلامی (با توجه به غیر قابل تغییر بودن مولفه های اساسی مارکسیسم) باطل هستند؛ چرا که زمانی که شما به اسلام اعتقاد داشته باشید نمی توانید معتقد به ماده باوری یا همان ماتریالیسم نیز باشید، که این تناقض آشکارا در مارکسیسم اسلامی مشهود است.

۲− دیالکتیک هگلی:

هِگِل با تکیه به مفهومی که هراکلیتوس ساخته بود و در ادامهٔ نظریهٔ وی، منطق و روش مخصوص خود را برای کشف حقایق، دیالکتیک نام گذارد. وی، وجود تضاد و تناقص را شرط تکامل فکر و طبیعت می‌دانست و معتقد بود که پیوسته ضدی از ضد دیگری تولید می‌شود. بدین ترتیب مارکس نیز دیالکتیک را از هگل فراگرفت؛ بر اساس این دیالکتیک همه‌چیز در دنیا درحال تغییر و دگرگونی است. در مقابل هر چیزی، ضد یا مخالفی وجود دارد که مارکس از آن دو به تز و آنتی تز یاد می‌کند که از ترکیب این دو سنتز به‌وجود می‌آید.

بالاخره در مکاتب مارکسیسم و لنینیسم، واژه دیالکتیک به معنای حرکت و تحول در تمام جنبه‌های مادی، اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و طبیعی به کار رفت. بدین ترتیب، فلسفه دیالکتیک در این مکاتب چیزی جز مطالعه طبیعت و جامعهٔ در حال دگرگونی نیست و این موضوع خود ناشی از عقیده ی ماده باوری در مارکسیسم و لنینیسم است. به عبارتی دیالکتیک هگلی در مارکسیسم تنها برای موضوعات مطابق با ماتریالیسم تعمیم داده می شود.

بدین ترتیب کارل مارکس و فردریش انگلس نظرات مادی خود را براساس منطق هگل تشریح و تبیین کردند و از همین‌جا بود که ماتریالیسم-دیالکتیک به وجود آمد. در حقیقت، ماتریالیسم-دیالکتیک، ترکیبی است از فلسفه مادی قرن هجدهم و منطق هگل که مارکس و انگلس این دو را به یکدیگر مرتبط کردند و آن را از اساسی ترین اصول مارکسیسم نامیدند.

۳− جبرگراییِ تاریخی:

جبرگرایی یا دترمینیسم (به انگلیسی: Determinism) به تفکری گفته می شود بر طبق آن هر رویدادی از جمله رفتارها و کنش‌های انسان، به صورت عِلّی (علت و معلول) بدست زنجیرهٔ پیوسته‌ای از رخدادهای پیشین به‌طور کامل تعیین شده‌است و انسان به خودی خود نقش چندانی در این اتفاقات و وقایع ایفا نمی کند. البته شایان ذکر است این جبرگرایی با تمامی ادیان جهانی اعم از ادیان ابراهیمی، آیین زرتشت و حتی آیین بودا در تضاد است و موضوع اختیار انسان که زیر سایه جبر الهی انجام می شود در تمامی مکاتب عرفانی مورد تایید است.

جبرگرایی بر خلاف سرنوشت باوری یا فاتالیسم (به انگلیسی: Fatalism) معتقد به این که اراده انسان می تواند در موضوعات دخیل باشد نیست، و اراده انسان را خود ناشی از جبری می داند که از پیش برای وی تایید شده است. البته نقطه اشتراک هردو تفکرات سرنوشت باوری و جبرگرایی این است که هردو به سرنوشت باور دارند، در حالی که جبرگرایی معتقد است طبق یک نظم ریاضی و تاریخی از پیش هر سرنوشتی تعیین می شود اما فاتالیسم معتقد است این سرنوشت صرفا روشن و قابل پیش بینی است و تعیین نشده.

حال جبرگرایی تاریخی به این معناست که تاریخ روندی جبری دارد. از نظر مارکس تاریخ به چند مرحله تقسیم می‌شود. مرحله اول «کمون اولیه» نام دارد و در آن همه‌چیز اشتراکی بوده و مالکیت خصوصی وجود نداشته است، سپس تاریخ به دوره «برده‌داری» ، و بعد از آن به نظام «ارباب رعیتی» رسیده و در زمان مارکس در مرحله سرمایه‌داری قرار داشت.

مارکس پیش‌بینی کرد که سرمایه‌داری به کمک انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا (کارگران بدون ابزار) به سوسیالیسم می‌رسد که در این مرحله مالکیت خصوصی از بین می‌رود و همه اموال و دارایی‌ها اشتراکی می‌شود و سپس به “کمونیسم” که جامعه بدون طبقه، بدون دولت و بدون مالکیت است می‌رسد. که قطعا این پیش‌بینی تا کنون در هیچ کشور و زمانی هنوز محقق نشده‌است.

۴− اقتصاد:

تحولات تاریخی که مارکس از آنها یاد می‌کند به چه صورتی رخ داده‌اند؟ موتور محرکه تاریخ از نظر مارکس اقتصاد بوده و لذا اقتصاد زیربنا و سیاست، فرهنگ، دین و… همه روبنا هستند. البته منظور مارکس از اقتصاد با منظوری که ما امروزه از اقتصاد در ذهن داریم کمی متفاوت است. از نظر مارکس اقتصاد در مناسبات تولید خلاصه می‌شود و مناسبات تولید نیز در مالکیت ابزار تولید. هر کسی که مالک ابزار تولید باشد شکل‌دهنده طبقه مسلط در جامعه است و آنانی که فاقد ابزار تولید هستند طبقه زیردست هستند که از سوی طبقه مسلط استثمار می‌شوند. به‌عنوان مثال در برده‌داری، برده‌ها ابزار تولید هستند، در فئودالیسم زمین و در سرمایه‌داری ماشین آلات صنعتی.

با دقت به سخنان اقتصادی مارکس، گاها به این نتیجه می رسیم که بخش اعظم و کلی سخنان مارکس در زمینه اقتصاد صحیح است. اما در آمیختن آن  ها با موضوعات فلسفی و نامرتبط گاها برای عوام گیج کننده و حتی شاید اشتباه باشد! در ادامه با بررسی بیشتر مکتب مارکسیسم می توانیم به صحت بخش کثیری از سخنان کارل مارکس، این شخصیت بزرگ تاریخی در خصوص اقتصاد و تولید پی ببریم اما این دلیل برای قبول مارکسیسم کافی نیست.

نقد مارکسیسم و چند توضیح دیگر:

آن چیزی که در بالا مطالعه کردید تنها معرفی اندیشه مارکسیسم (البته همراه با انتقاداتی اندک لا به لای متن) بود. اما حال نویسنده [Sina Carnelious] قصد دارد تا به صورت ریشه ای مکتب مارکسیسم و اندیشه و تفکر کارل مارکس و نیز فردریش انگلس، و همچنین سایر تفکراتی که مارکسیسم با وابستگی به آن ها ایجاد شده است را مورد بررسی قرار دهد و از آن ها به سختی انتقاد کند.

۱- مارکسیسم ناکارآمد است

با مطالعه تاریخ می توانیم دریابیم مارکسیسم، که صد البته به عنوان هسته ی اصلی احزابی مثل کمونیسم (به ویژه در شوروی) مورد استفاده بوده است به شکلی جدی ناکارآمد واقع شده است. عدم تجربه یک اجرای موفقیت آمیز از آن چه مارکسیسم در اصول خود و دستور العمل هایش همراه آورده نشان می دهد که مارکسیسم تنها یک تئوری ساده و مخصوص نوشتن روی کاغذ است و در هیچ زمانی کسی نتوانسته آن را به اجرا در بیاورد؛ حتی کشوری قدرتمند نظیر شوروی که از نظر نظامی و سیاسی توانسته بود روزی در دنیا رقیب اصلی کشورهایی نظیر رایش سوم و آمریکا قرار بگیرد هم نتوانست مارکسیسم را با صحت کامل اجرا کند چرا که مارکسیسم دارای نقوص و نقاطی گاها خوش بینانه است که آن را از واقعیت زندگی دور می کند.

۲- مارکسیسم خلاف ارزش های انسانی است

دنیای ما دنیایی است که عقیده تقریبا همه چیز است! شما شاید بتوانید سر از بدن یک انسان جدا کنید اما عقیده ها را نمی توان کشت و شاید سخت ترین چیز درباره مارکسیسم هم همین باشد که مارکسیسم عقیده ای ست و به هر حال اشخاصی پیدا می شوند که به شکلی جاهلانه بدان معتقد باشند. برای مثال اعتقاد به وجود خدا که به دلیل وجود ماتریالیسم در مارکسیسم مورد نفی قرار می گیرد موضوعی شخصی و اعتقاد شخصی افراد قرار دارد؛ حال شما اینگونه حساب کنید که در دنیای امروز که بیشتر مردم خوشبختانه به وجود خدا اعتقاد دارند و یا حتی افراد مذهبی ای هستند چگونه می خواهید جامعه ای امن برای نشر دادن کردن مارکسیسم در آن پیدا کنید آن هم به گونه ای که باعث ایجاد تنش و نا امنی ملی نشود؟

شاید یکی از دلایلی که به پا خیزش مارکسیسم را به ویژه در کشورهای آسیایی بیهوده و محال می سازد همین موضوع تضاد مارکسیسم با تفکرات انسانی باشد که دشمنی ها را علیه مارکسیسم و احزاب حامی آن افزایش می دهد. البته قدرت های جهانی در زمانی که گروه تروریستی مجاهدین خلق و منافقین در حال به پا خیزش در ایران بودند این موضوع را به خوبی دریافته بودند؛

به همین دلیل خلق ها را مجاهد و مجاهدین را نیز خلق نامیدند تا از کنار هم قرار گرفتن نام اسلام در کنار اندیشه های کمونیستی و مارکسیستی بتوانند اندک اعتمادی برای فعالان و اعضای خود ایجاد کنند و این در حالی است نه کمونیسم و مارکسیسم با اسلام سازگاری دارند و نه هیچ مسلمان واقعی و شیعی می تواند زیر پرچم کمونیسم و مارکسیسم که با ابتدایی ترین اندیشه های اسلامی در تضاد هستند فعالیت کند.

۳- عدم وجود رفاه حقیقی برای قشر کارگر

طبق تعاریف کارل مارکس و نیز آن چه بارها و بارها توسط کشورهای کمونیستی نظیر شوروی و جمهوری خلق چین به اجرا در آمده است؛ این تجربه را داشته ایم که شاید حکومت ها تا سرحد مرگ از برابری و عدالت سخن بگویند اما این موضوع در عمل نشدنی است! آخر می خواهید چه کنید؟ هر کس بیشتر و با سرمایه بیشتری وارد بازار کار شود قطعا سود بیشتری از نظر مالی و اعتباری در جامعه کسب خواهد کرد و این خود به معنای وجود اختلافات مالی سنگین (طبیعتا و خواه ناخواه) است که به این معناست این قشر که سود مالی بیشتری کسب کرده اند می توانند سایرین را به استخدام درآورده و به طبقه بورژوا تبدیل شوند و درآمد خود را از کار و زحمت سایرین به دست آورند (موضوع واضح: بورژوازی خوب نیست).

اگر هم به زندگی کارگران چینی دقت کنید، از آن جا که اقتصاد چین مارکسیستی مدیریت می شود و همانطور که در اصول مارکسیسم و در بخش اقتصاد توضیح داده شد مهم ترین موضوع در اقتصاد از دید مارکس (که صحت آن را نیز بیان کردیم) تولید است. اما چیزی که توضیح داده نمی شود این است که تولید به کدامین قیمت؟ امروز چین با کمترین دستمزد کارگران در جهان در حال قبضه کردن اقتصاد جهانیست اما کارگران چینی در خانه هایی بسیار حقیر و منازلی دارای سرویس بهداشتی،‌ آشپزخانه و حمام اشتراکی بین اهالی ساختمان زندگی می کنند و شمار بسیار اندکی از خیل عظیم کارگران چینی توانایی یک زندگی استاندارد را در این کشور دارند.

این موضوع به این معناست که صرفا به خاطر بها دادن به تولید و اقتصاد نمی توان گفت که اصولا کشور کشوری خوشبخت و مرفه است! بله می توان چرخ تولید را با اقتصاد مارکسیستی به گونه ای چرخاند که دنیا زیر چتر همان تولیداتی باشد که مارکسیسم هدایت کننده شان است؛ اما آیا زندگی متاهلانه کارگران چینی در اتاق هایی حقیر حتی با سرویس های اشتراکی در قبال قبضه اقتصاد جهانی منصفانه است؟ خیر.

۴- بین المللی گرایی پرولتاریایی!

اینترناسیونالیسم یا بین المللی گرایی که البته ما از آن انترناسیونالیسم نیز یاد می کنیم به این معناست که هر شخص قبل از آنکه شهروند کشوری خاص باشد ابتدا فردی ساکن جهان و شهروندی جهانی است و قبل از آنکه متوجه وظایف و منافع ملی خود باشد باید متوجه وظایف و منافع جهانی خود باشد و این موضوع درخصوص حکومت ها نیز طبق اینترناسیونالیسم صدق می کند.

این باور همچنین تمایل به واگذاری درجه‌ای از حاکمیت ملی -از کمترین تا بیشترین- به موسسات بین‌المللی است. هواداران کمترین میزان واگذاری حاکمیت، آن را تا جایی می‌دانند که لازمهٔ حفظ و تقویت امنیت بین‌المللی است و هواداران بیشترین میزان واگذاری، از نوعی حکومت جهانی پشتیبانی می‌کنند و بین این دو نیز طیف‌های گوناگونی وجود دارد. اما موضوع مشترک در میان تمامی این ها، عدم وجود اختیارات تام ملی برای کشورهایی است که به اینترناسیونالیسم اعتقاد دارند که از بین آن ها می توان به ژاپن و آلمان امروز اشاره کرد که به دلیل وظایف و تعهدات جهانی از داشتن ارتش منع شده اند.

مارکسیسم برداشت خاصی از بین‌الملل‌گرایی دارد. به عقیدهٔ مارکس، بورژوازی به کمک ماشین، داد و ستد آزاد جهانی مرزهای ملی را در هم شکسته و یک نظام اقتصادی جهانی پدیدآورده است و این نظام میان طبقات محروم، به ویژه میان پرولتاریای کشورها همبستگی جهانی پدیدمی‌آورد که در اصطلاح به آن «بین‌المللی‌گرایی پرولتاریایی» گفته می‌شود؛

و این جریان یک شورش سراسری در جهان علیه بورژوازی پدید خواهد آورد که به ایجاد جامعهٔ سوسیالیستی جهانی می‌انجامد. از این رو، مارکسیست‌ها به همبستگی جهانی طبقات محروم باور دارند و شعار معروف «زحمتکشان جهان متحد شوید» ، شعار بین‌الملل‌گرایی پرولتاریایی است. پس از به وجود آمدن اتحاد جماهیر شوروی، و به ویژه در دوران استالین، این کشور مدعی بود که مرکز بین‌الملل‌گرایی پرولتاریایی است و عنوان «ستاد زحمتکشان جهان» به خود می‌داد. استالین در تفسیری از مفهوم بین‌الملل گرایی پرولتاریایی، آن را پیروی بی چون چرا از اتحاد جماهیر شوروی می‌دانست.

حال پرسش اصلی این است که آیا این اینترناسیونالیسم پرولتاریایی چیز خوبی است؟ حقیقتا می توان گفت این خود نقیضی برای موضوع اقتصاد در مارکسیسم است. چرا که موضوع تولید یک موضوع کاملا داخلی است و باید با وابستگی های اقتصادی نسبت به داخل و تنظیمات داخلی انجام شود و چرخ تولید ملی اصولا تا زمانی که دستی غیر ملی در آن دخیل باشد اصلا تولید ملی به حساب نمی آید و سود آن نیز مخصوص تابعین ملی نیست. به عبارتی این اینترناسیونالیسم تا حد زیادی می تواند ارزش واقعی تولید ملی را نیز حیف کند.

۵- مارکسیسم مایه سردرگمی است

حقیقتا بسیاری در طول تاریخ به مارکسیسم و تفکر مارکسیستی روی آورده اند بدون آنکه به اندازه کافی روی این موضوع مطالعه داشته باشند. با مثالی این موضوع را تشریح می کنیم که جالب و خواندنی است. مثلا؛ مرحوم شریعتی گرچه در جامعه‌شناسی از محضر متخصصین و آگاهان امر بهره برده بود، اما در زمینه‌ اسلامی و مطالعات دینی، صبغه‌ چندانی جز اینکه در خانواده‌ای مذهبی رشد و نمو یافته بود نداشت.وی در برابر تحصیلات آکادمیک جامعه‌شناسی، هیچ ‌گاه تحصیلات آکادمیکی در حوزه دین اسلام نداشت. همین امر موجب مخالفت برخی با افکار و نظریات او در زمینه‌ اسلام‌شناسی و فلسفه‌ اسلامی شد و این افراد درک و برداشت وی را از منابع اساسی اسلامی نظیر «فقه» و «تفسیر» کافی نمی‌دانستند.

مرحوم شریعتی، اهل تلفیق اسلام با مارکسیسم بود که سبب برخی تناقضات ساختاری (مثل توحید و ماتریالیسم) در اندیشه وی و ایجاد نوع شدیدی از گیجی در ذهن وی شده بود. شریعتی مارکسیسم را قاعدتا قبول نداشت اما از سوی دیگر بیشتر به کارکرد اجتماعی دین نظر داشت و معتقد بود دین می‌تواند در جهت تهییج مردم در راستای حرکت انقلابی به کار آید. بنابراین در تحلیل نهایی، توجه او به دین به طور عام و اسلام به طور خاص، به عنوان یک ایدئولوژی انقلابی بود که بتواند توده‌ مردم را به حرکت درآورد. استفاده از نظریات مارکسیستی موجب شد تا اسلام را متنی قابل تفسیر ببیند.

مثالی که در بالا از زندگی دکتر شریعتی زده شده بود که از قضا اعتراض و انتقاد برخی بزرگان نظیر شهید مرتضی مطهری را در آن زمان را علم کرده بود نشان می دهد که مارکسیسم به خودی خود نیازی ذهنی هم در انسان ایجاد می کند. باید یک نفر از نزدیکان دکتر شریعتی آن روزها از وی این سوال را می کرد که اصلا برای تحرکات اجتماعی چه نیازی به تفکراتی نظیر مارکسیسم است؟‌ و این موضوع صرفا به خاطر ضدیت مارکسیسم با اسلام نیست بلکه به خاطر نوع تفکر باطل و بیهوده و پوچی است که مارکسیسم به انسان می دهد.

۶- مارکسیسم دنیای دلخواه خود را دارد

تفکر مارکسیسم نوعی تفکر است که حتی تعاریف دلخواه و غریبی از اصطلاحات و حتی واژگان دارد، و این تعاریف عموما تعاریفی به دور از ذهن و نامطابق با منطق است. به هر حال اینترناسیونالیسم، اینترناسیونالیسم است! چرا کارل مارکس می بایست تعریف متفاوتی برای آن ارائه می داده است؟ بسیاری از منتقدان معتقد هستند که این نوع در هم پیچیدگی که در مارکسیسم و تئوری مارکسیسم شاهد آن هستیم خود حاصل عدم اعتماد کارل مارکس و انگلس نسبت به آنچه تولید کرده اند بوده و ایشان قصد پوشاندن عیوب تئوری که تدوین کرده اند بوده اند.

این که مارکسیسم دنیای دلخواه خود را دارد عملا به همین معناست؛ مارکسیسم تعاریف جداگانه ای از هر موضوعی که به دست بیاورد ارائه می دهد و بدین طریق خود را از هرگونه برخورد با انتقاداتی نسبت به همان موضوعات تبرئه می کند. برای مثال؛ اینترناسیونالیسم تعریفی دارد که در مارکسیسم به گونه دیگری از آن یاد می شود و این موضوع باعث می شود اینترناسیونالیسم را کنار گذاشته و شروع به مطالعه کنید تا ببینید مارکسیسم چه می گوید و همین موضوع آمار انتقادات را پایین خواهد آورد چرا که مارکسیسم آنگونه که مصلحت خود می بیند از جریانات و تفکرات استفاده می کند.

یا حداقل بهتر است بگوییم مارکسیسم چنین قصدی دارد اما شما هیچگاه موفق نمی شوید از رنگ قهوه ای به جای رنگ آبی استفاده کنید مگر آن که قصد کارخرابی داشته باشید! مارکسیسم هم نمی تواند از اینترناسیونالیسم و بین المللی گرایی (صرفا مثال است و مواردی بیشتر هم مطرح هستند) استفاده کند در حالی که به ماهیت اصلی آن نیازی ندارد و در پی چیز دیگری است.

جمع بندی نهایی:

مسئله مارکسیسم در دنیای امروز یک موضوع جدی است. موضوعی که باید بسیار به آن دقت داشته باشیم تلاش در عدم تاثیرپذیری از جریانات فکری کمونیستی و مارکسیستی است. چه می دانم! شاید روزی هم فرا رسید که دنیا نیازی به این همه تئوری های پوچ و بیهوده ای که هیچ گاه موجب آبادسازی کشوری نشدند نداشته باشد و دنیایی را داشته باشیم که فارغ از هرگونه ایدئولوژی مردمش به زندگی صلح آمیز می پردازند.

در نهایت طبق تعاریف و توضیحات فوق، مارکسیسم به ویژه در ایران غیر قابل اتکاست و تا زمانی که ایران و ایرانی زنده است نباید مارکسیسم و تفکرات پیش زمینه ساز آن مثل بی خدایی، اینترناسیونالیسم، علاقه به اشخاصی مثل مارکس یا استالین و.. در ایران به پا بخیزد!

اگر از شما بخواهند اقامت کشوری خارجی غیر از ایران را کسب کنید شما آیا به سراغ کشورهایی مثل شوروی و کره شمالی و چین و کوبا خواهید رفت، یا حداقل و دست کم کشورهایی مثل فرانسه و آلمان و آمریکا؟ پاسخ واضح است. وضوح این که مارکسیسم و کمونیسم دو انگل سرخ و ناکارآمد در طول تاریخ جهان به ویژه اروپا بوده اند مشخص است.


منابع:

برچسب ها
با کلیک روی بنر زیر شما به فروشگاه دیجیتال ایران گلوب خواهید رفت بریم به فروشگاه ایران گلوب!

سینا کارنلیوس

همیشه آرزو داشتم جایی می بود تا بتوانم نتیجه تحقیقات و پژوهش های خودم در موضوعات مختلف را در آن منتشر و به صورت رایگان در اختیار عوام قرار بدهم؛ این هدف را امروز در ایران گلوب خلاصه کردم و تا سرحد امکان در آینده نیز به آن خواهم پرداخت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

قالب وردپرس وردپرس افزونه وردپرس پاتوق وردپرس
بستن